معنی کلمه آکبند

آيا مي دانستيد کلمه آکبند نه کلمه اي لاتين است و نه فارسي؟آيا مي دانيد اين کلمه از طرف چه کساني و چطور وارد فارسي شده ؟قديما که بندر آبادان بهترين بندر ايران بود و کشتيهاي تجاري اونجا بارشون رو تخليه مي کردند روي بعضي از اجناس که خيلي مرغوب بودند نوشته شده بود:

UK BAND

يعني بسته بندي شده انگليس ولي آباداني ها اون رو آکبند مي خوندند و همين طوري شد که اين تلفظ اشتباه در تمام ايران منتشر شد و هر به جنسی که بسته بندی شده می گن آکبند.

مشكلات خط فارسي حل شدني است؟

ادامه نوشته

تغيير خط، بحران در دناك فرهنگي مي آفريند

ادامه نوشته

آيا تغيير رسم الخط فارسي چاره ساز است

ادامه نوشته

لطایف و ظرایف

ادامه نوشته

اسم‌های خارجی در فارسی

ادامه نوشته

İran’da Malkum Han ve Feth Ali Ahundzâde’nin Arap Alfabesini Değiştirme Teşebbüsleri :1860-1880

http://www.historystudies.net/Makaleler/920314503_14-Y%c4%b1lmaz%20karadeniz.pdf

Arap Harfleriyle Yazım Zorluğu İddiası ve Bunlara Verilen Cevaplar

http://www.ihsanfazlioglu.net/Sukran_Fazlioglu/Arap_Harfleri.pdf

سرگذشت فکر تغییر خط فارسی

ادامه نوشته

چگونه بدانیم کدام واژه ریشه عربی و کدام ریشه فارسی دارد؟

ادامه نوشته

آينده روشني براي ادبيات و شعر فارسي نمي‌بينم

ادامه نوشته

واژه های فرانسوی

اتوبوس، مینی‌بوس، مغازه، رفوزه، آسانسور، نمره، ژاندارمری، آژان، آژانس، اکیپ، ایده، کنفرانس، کنگره، تیره (خط تیره)، تابلو، کنکور، کوران، ویرگول، تلویزیون، تئاتر، توالت، مرسی (تشکر)، لابراتوار، دکوراسیون، مبل، مبلمان، مانتو، ژاکت و راندمان
*قابل اشاره است که در زبان فارسی، بسیاری از کشورها و شهرهای جهان با نام فرانسوی‌شان شناخته می‌شوند، مانند رومانی، بلژیک، اتریش، آلمان، نروژ، سوئد، سوییس، فنلاند، کرواسی، لتونی، استونی، لیتوانی، ژاپن، مکزیک، شیلی، آرژانتین، واشنگتن (به‌جای واشینگتن)، بیرمنگهام (به جای بیرمینگهام)، و برلن (به جای برلین).

واژه‌های روسی


الف)واژه‌های مربوط به خودروها: آپارات، آسفالت، باک، بالانس، برزنت، بکسوات، بکسل، بنزین، پلاتین، پُلُس، تراموا، ترانزیت، ترمز، دیفرانسیل، دینام، رادیاتور، رزوه، رُل، زاپاس، ژیگلور، ساسات، شاتون، شاسی، شلنگ، فابریک، قالپاق، کاپوت، کاربراتور، کوپه (قطار)، گاراژ، لاستیک، لنت، ماشین (به معنای خودرو)، واگن ب)غذاها و مواد غذایی:املت، بیسکویت، پیراشکی، پیک (پیالهٔ مشروب)، چای، چتول (ظرف مشروب)، سوخاری، شکلات، کالباس، وانیل، ودکا، ورمیشل ج)لباس:بیگودی، پالتو، پُرو (لباس)، جلیقه، زیگزاگ، سارافون (که از «سراپا»ی فارسی گرفته شده بوده است)، ساسون، کُرک، کِلوش (نوعی دامن زنانه)، گالش د)حروفچینی:اشپون، کلیشه، گارسه، گراور، پونت ه)کلمات دیگر:اپرا، آتریاد، امپراطریس، امپراتور، اوکراین، بالون، بانک، بلیط، پاگون، راپورت، شنل، فانوسقه، فرم (در کاربرد لباس)، قرنطینه، قزاق، کالسکه، مانور، مدال، واکسیل، آرتیست، استکان (که از «دوستگانی» فارسی گرفته شده بوده است)، اسکناس، باندرول، بانکه، بایکوت، برلیان، بشکه، بیلیارد، پارتیزان، پاسور، پاکت، پُرس، پریموس، پُز، پُست (به معنی مقام اداری)، پودر، تراخم، چرتکه، چدن، چمدان(در روسی به ظن قوی از جامه‌دان فارسی گرفته شده است. )، درشکه، دوجین، دوش، ساخارین، سماور، سیگار، سیگارت، شابلون، شار (در بیلیارد)، شانتاژ، شانس، شماطه، شوت (فرد کندذهن)، شوکا، فامیل، فرز (دستگاه برش)، فرغون، فوتبالیست، قرنیز، کتلت، کردیت، کمپوت، کمد، گتر (نوار پارچه‌ای)، متقال، مشتوک (فیلتر سیگار)، واکس، وان (حمام)، ویترین، نمسه (نام قدیم اتریش)
* قابل اشاره است که برخی واژه های فوق دارای ریشه روسی می باشند و برخی دارای ریشه ی زبان دیگری هستند اما از طریق زبان روسی به زبان فارسی وارد شده‌اند.

غلط های مشهور املایی و دستوری زبان فارسی

غلط مشهور در توصیف دو دسته به کار برده می شود:

دسته ی نخست کسانی هستند که از رهگذر سالوسی و ریاکاری در زمره ی نیک مردان جای می گیرند. در باره ی این " گندم نماهای جو فروش " می گویند: فلانی غلط مشهور است، یعنی نان پرهیزکاری می خورد ولی " چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند ".

دسته ی دوم آن واژه ها و عباراتی است که بر خلاف حقایق تاریخی و یا آیین دستور زبان و صرف و نحو آن، بر زبان ها جاری است.

اکنون به نمونه های گوناگون این غلط های رایج در زبان فارسی که پرهیز از گفتن آن ها بایسته است دقت کنید :

ادامه نوشته

لذت معنایی با حضرت مولانا.......

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

از عطار نيشابوري

آتش عشق تو در جان خوشترست
جان ز عشقت آتش افشان خوشترست
هر كه خورد از جام عشقت قطره‌اي
تا قيامت مست و حيران خوشترست
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زان كه با معشوق پنهان خوشترست
درد عشق تو كه جان مي‌سوزدم
گر همه زهرست از جان خوشترست
درد بر من ريز و درمانم مكن
زان كه درد تو ز درمان خوشترست
مي نسازي تا نمي‌سوزي مرا
سوختن در عشق تو زان خوشترست
چون وصالت هيچ كس را روي نيست
روي در ديوار هجران خوشترست
خشك سال وصل تو بينم مدام
لاجرم در ديده توفان خوشترست
همچو شمعي در فراقت هر شبي
تا سحر عطار گريان خوشترست

شيخ عطار

غزلی از مولانا

ای عاشقـــان ای عاشقـــان من پیــــر را برنــا کنم

اي تشـنگان اي تشـنگان من قـطـــره را د ريا كـنـم

اي طـــــالـبـان اي طـالـبـان كـحـال مــلــك حـكـمـتـم
 
مــن كـور مـاد ر زا د  را  د ر يـك  نظـر بيـنـا كـنـم
 
گــر آبـكمي آ يــد بـرم د ر وي د مي چون بـنـگـر م
 
چـون طـــوطي شكر شكن شيرين و خوش گويا كـنم
 
  گـر نـفــس بد فـعـــلـي كـند گوشـش بمالـم در نفـس 
 
ور عــقـل ، درد سر دهــد حـالـي  و را رسـوا كـنـم
 
مـــن رنـد كـوي حـيـرتـم سـرمـسـت جـام وحــد تـم
 
زا ن د ر خــرا بـا ت آ مـدم تـا مـيـكـده يـغـمــا كنـم
 
پــروانـه شـمـعــش مـنـم جـمـعـيـت جـمـعــش مـنـم
 
مـن بـلـبـلـم در گـلستــان از عشق گـل غـوغـا كنـم
 
آ مــد نـــــدا از لامـكـان كـاي ســيــد آخــر زمــا ن
 
پنهان شــو از هـر دو جهان تا برتـو خود پيدا كنـم

شهریار

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

ما به داغ عشق بازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

نای ما خامش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست، اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند

با همه نسیان تو گویی از پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند

بی ثمر هرساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند

                                                                                 

8 شعر از اکبر اکسیر

خواهش

شير مادر، بوي ادكلن مي‌داد
دست پدر، بوي عرق

گفتم بچه‌ام نمي‌فهمم
نان، بوي نفت مي‌داد
زندگي، بوي گند
گفتم جوانم نمي‌فهمم
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چيز، بوي هر چيز مي‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوي گورستان
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!

ادامه نوشته

شهریار و سیزده نوروز

شهریار در روز 13 نوروز به کوچه معشوقه خود میرود  درحالیکه معشوقه اش ازدواج کرده و بچه هم دارد اما شهریار هنوز مجرد است

یار و همسر نگرفتــــــم که گـــــــــــرو بود سرم

                    تــــو شدی مادر و من با همه پیری پســـــــرم

تو جگـــــرگوشه هم از شیر بریدی و هنـــــــوز

                    من بیچـــــــاره همان عاشق خونیــن جگــــرم

خون دل می خورم و چشــــــم نظربازم جـــام

                    جرمم این است که صاحبــــدل و صاحب نظـرم

من که با عشق نرانــــــدم به جوانـی هوسی

                    هوس عشق و جوانـــی ست به پیــرانه سرم

پدرت گوهــــــــــر خود تا به زر و سیم فــروخت

                    پــــــــــــــــدر عشق بسوزد که درآمد پـــــــدرم

عشـــق و آزادگــی و حسن و جوانــی و هنـــر

                    عجبــا هیچ نیرزیـــــــــــــــد که بی سیم و زرم

هنــــــــــــرم کاش گره بند زر و سیمـــــــم بود

                    که ببــــــــــــــازار تو کـــــــــاری نگشود از هنرم

سیـــــــزده را همه عالم بدر امروز از شهـــر

                    من خود آن سیزدهـــــــم کز همه عالم بـدرم

تا بدیـــــــــوار و درش تازه کنم عهـد قــــــــدیم

                     گاهـــــــــی از کوچه معشوقه خود می گــذرم

تو از آن دگـــــــــــــری، رو که مـــــرا یاد تو بس

                     خود تو دانـــــــــی که من از کان جهانی دگرم

از شکــــــــــــار دگران چشم و دلی دارم سیر

                      شیــــــــــرم و جوی شغــــــالان نبود آبخـــورم

          خون دل مـــــــوج زند در جگــــــرم چون یاقوت

          شهــــریــــــارا چکنم لعلــــم و والا گهـــــرم

آفت!

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!

قطعه ای از مولانا

رها کن حرف هندو را                             ببین ترکان معنی را

من آن ترکم که هندورا                             نمی دانم    نمی دانم

                                                                     (مولانا)

 

کلمات روسی در ایران

آپارات

 آفتامات

 آسفالت

 باک

 بالانس

 برزنت

 بکسوات

 بکسل

 بنزین

 پلاتین

 پُلُس

لنت

 ماشین

  واگن

تراموا

 ترانزیت

 ترمز

 دیفرانسیل

 دینام

پریموس

 پُز

 پُست (به معنی مقام اداری)

 پودر

 تراخم

 چرتکه

 چدن

 چمدان

 درشکه

 دوجین

 دوش

 ساخارین

 سماور

 سیگار

 وان (حمام)

 ویترین

 قرنیز

 کتلت

املت

 رادیاتور

 رزوه

 رُل

 زاپاس

 ژیگلور

 ساسات

 شاتون

 شاسی

 شلنگ

 فابریک

 قالپاق

 کاپوت

 کاربراتور

 کوپه

 گاراژ

 لاستیک

کلیشه

 بالون

 بانک

 بلیط

 پاگون

 راپورت

 شنل

 فانوسقه

 فرم (در کاربرد لباس)

 قرنطینه

 قزاق

 کالسکه

 مانور

 مدال

 واکسیل

 آرتیست

 استکان

 اسکناس

 باندرول

  کمپوت

 کمد

 گتر (نوار پارچه‌ای)

 متقال

  واکس

 

  بیسکویت

 پیراشکی

 پیک (پیالهٔ مشروب)

 چای

 چتول (ظرف مشروب)

 سوخاری

 شکلات

 کالباس

 وانیل

 ودکا

 ورمیشل

بیگودی

 پالتو

 پُرو (لباس)

 جلیقه

 زیگزاگ

 سارافون

 ساسون

 کُرک

 کِلوش (نوعی دامن زنانه)

 گالش

بانکه

 بایکوت

 برلیان

 بشکه

 بیلیارد

 پارتیزان

 پاسور

 پاکت

 پُرس

 سیگارت

 شابلون

 شانتاژ

 شانس

 شماطه

 شوت (فرد کندذهن)

 فامیل

 فرز (دستگاه برش)

 فرغون

 فوتبالیست

كوك كن ساعتِ خویش ! - استاد کیوان هاشمی

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
. . . و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحر گاه كسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر ، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست

برای سنگ مزارم سروده ام - استاد علی نظمی تبریزی

ما دیگر از این خانه و کاشانه گذشتیم

آسوده ز دامیم که از دانه گذشتیم

سیرش همه ارزانی کوته نظران باد

ما سیر شدیم از سر این خانه گذشتیم

مائیم که با همت خود جمله جهان را

افسانه گرفتیم و زافسانه گذشتیم

روز طرب و نوبت آبادی ما بود

روزی که از این عالم ویرانه گذشتیم

نظمی به دل خلق جهان داغ نهادیم

هر چند در این شهر غریبانه گذشتیم .

شعر گمشده

صاحب عکس فوق ، گم شده است

رفته از خانه و نیامده است

مادرش گریه می کند شب و روز

صاحب عکس فوق

چشمهایش درشت

دستهایش همیشه مشت

صاحب عکس فوق ، با خونش

روی آسفالت می کشد فریاد

سینه اش باغ لاله های غریب

صاحب عکس فوق

در خیابان آرزو جان داد

می روم پیش مادرش امروز

تا بگویم :

- صاحب عکس فوق من هستم


شعر از : عمران صلاحي

ایرج‌ میرزا - قلب‌ مادر

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بیندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

یک شبی مجنون نمازش را شکست

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

 

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

 

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عا قل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

وصیت نامه وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

لوطی گری در رستوران البرز//روزی که پول نداشتم وکلی غذا خوردم- پرویز گیلانی

تا حالا برایتان اتفاق افتاده که به رستوران بروید وبعدازاین که کلی غذا خوردید،ببینید پولی که توی جیب دارید کافی نیست؟چه حالی پیدا می کنید؟

دراین مواقع می گویند باید به آشپزخانه بروی وظرف بشویی.اگرتنها باشی،شاید اشکالی نداشته باشد.اگر با خانواده باشی،کمی شرمندگی به همراه دارد اما اگر با دو نفر قرار کاری داشته باشی وچنین گندی به بار بیاوری،خیلی وحشتناک است وفکرش را بکنید یک بار چنین اتفاق وحشتناکی برای من رخ داده ومن به خاطرش خیلی خجالت کشیده ام.جریان ازاین قرار بود که یک روزبا دو نفر قرار کاری گذاشتم وآنها را به ناهار دعوت کردم.ازآن جا که این دونفر،بسیار خوش خوراک بودند،خواستم که همدیگر را در رستوران البرز ببینیم.می دانید که رستوران البرز درخیابان سهروردی واقع شده وخیلی هم قدیمی ومعروف است.خلاصه ساعت قرار نزدیک شد ومن کمی زودتر به رستوران البرز رفتم وخواهش کردم میزی اختصاصی بچینند.میزی برای ما حاضرکردند وپیش ازاین که دوستانم سر برسند،دسر وترشی وسوپ وماست واین جورچیزها روی میز چیدند.چند دقیقه بعد دوستانم آمدند وما به اتفاق نشستیم پشت میز وهی صحبت کردیم وبه خوردنی های روی میز ناخنک زدیم.چک وچانه زدن ها ادامه پیدا کرد تا این که قول وقراری کاری گذاشتیم وتقریبا به جمع بندی رسیدیم.دراثر حرف چک وچانه زدن های زیاد،هرسه حسابی گرسنه شدیم ودرنهایت غذا سفارش دادیم.من چلوکباب فیله ای مخصوص البرز سفارش دادم که راحت چهارنفررا سیر می کند.یکی از دوستانم کوبیده ممتاز سفارش داد ودیگری کباب برگ مخصوص.نمی دانم تا حالا به رستوران البرز رفته اید یا نه اما اعتراف می کنم که کباب این رستوران را درهیچ رستورانی نمی توان پیدا کرد.فوق العاده نرم وخوش طعم است وبه وضوح بوی تازگی می دهد.هم کوبیده اش وهم کباب برگ اش.چند دقیقه بعد غذا تمام شد واز پیش خدمت خواستم صورتحساب را بیاورد.رفت وبرگشت ونامه اعمال را توی یک بشقاب کوچک چینی داد دستم ورفت چند متر آن طرف تر ایستاد.دست کردم توی جیبم تا کیفم را پیدا کنم.جیب کتم ورقلمبیده بود اما کیفی داخلش نبود.جیب های بعدی را گشتم اما بازهم چیزی پیدا نکردم تا این که یک دسته اسکناس هزارتومانی توی جیب بغل سمت راستم پیداکردم.شمردم ودیدم یک چهارم رقم صورتحساب هم نمی شود.خیلی نگران شدم.هم برای کیف گم شده ام وهم برای آبرو واعتبارم که داشت پیش دوستانم ازبین می رفت.یک لحظه خواستم موضوع را با دوستانم درمیان بگذارم اما دیدم به آبروریزی اش نمی ارزد.ما قراربود قراردادی 500میلیون تومانی برای یک فعالیت اقتصادی امضا کنیم ومن توی جیبم 130هزارتومان پول نداشتم که بابت صورتحساب رستوران بپردازم.من اگر جای آنها بودم،درمواجهه با چنین آدمی، همان موقع قول وقرارها را به هم می زدم ومی رفتم سراغ کارخودم. چند لحظه خیلی بد برمن گذشت.پیش خدمت ایستاده بود وداشت نگاهم می کرد.دوستانم ایستاده بودند وداشتند برای رفتن حاضرمی شدند ومن فقط یک راه پیش رو داشتم.باید تصمیم می گرفتم اگرنه آبروریزی می شد.بلافاصله تصمیم گرفتم وپیش خدمت را صدا زدم.چند اسکناس هزارتومانی گذاشتم توی جیب جلیقه اش وخواستم که من را به اتاق مدیر رستوران ببرد.ازدوستانم عذرخواهی کردم ودرحالی که با تعجب داشتند من را نگاه می کردند،پشت سر پیش خدمت به راه افتادم.درزدم وبعدازاین که گفتند بفرمایید،داخل شدم.مرد جوان وخوش تیپی پشت میز نشسته بود وظاهرا داشت برای خرید برنج با یک نفردیگر چانه می زد.

ادامه نوشته