شعرزیبا و پرمحتوی شهریار در باره حضرت علی (ع)

 
ادامه نوشته

پرنده . . .

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری

ادامه نوشته

فروش یوسف دل به کلافِ پیرزن - جعفری زاویه

ادامه نوشته

ماجرای شب یلدا . . .

ادامه نوشته

اي زمستان!

ادامه نوشته

.

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
شهریار

اَجَل كي مي رسي؟ - جعفری زاویه


ادامه نوشته

نیمتاج خاکپور (سلماسی)

ادامه نوشته

استاد شهریار

گر ز هجر تو کمر راست کنم بار دگر
غیر بار غم عشقت نکشم بار دگر

پیرو قافله ی عشقم و در جذبه ی شوق
نیست این قافله را قافله سالار دگر

دل دیوانه کشد در غمت ای سلسله مو
هر زمانم به سر کوچه و بازار دگر

یوسف دل به کلافی نخرد زال فلک
می برم یوسف خود را به خریدار دگر

با که نالیم که هر لحظه فلک انگیزد
پی آزار دل زار دل آزار دگر

به شب هجر تو در خلوت غوغایی دل
نپذیرم به جز از یاد رخت یاد دگر

باش تا روی ترا سیر ببینم که اجل
به قیامت دهدم وعده ی دیدار دگر

شبیخون عشق - استاد شهریار

باز عشقم زد شبيخون اي عجب

گو چه مي خواهي ز من اين نصفه شب؟

عشق اي آتش زن دنيا ودين

ما دگر هستيم خاکستر نشين


عشق اي پرورده ی دامان من

بيش از اين بر دامنم آتش مزن


عشق اي بيچاره سوز چاره سوز

قصد جان نا توان داري هنوز؟


عشق اي بيداد را بنيادنه

عشق اي بنياد را بر باد ده


عشق اي همسايه ی آوارگي

عشق اي سر مايه ی بيچارگي


عشق اي زندان تاريک بلا

عشق اي زنجير پاي مبتلا


عشق اي درياي طوفان زاي غم

عشق اي وحشت فزا قعرعدم


راحت از بار غم دل کن مرا

يا بکش يکباره يا ول کن مرا


گيج و گول و ابله و خل کردي ام

لات و لوت و آسمان جل کردي ام


زندگي چون تير رفت از شست من

آب پاکي ريخت روي دست من


عشرت از ما رشته ی الفت گسيخت

آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت


شاهبازا خود نمايي مي کني

با مگس زور آزمايي مي کني


نيست ديگر طاقت کشتي مرا

دست بردار از سرم ........ کشتي مرا


يکزمان گر ما جوان بوديم ولش

حال ديگر دور ما را خط بکش


من همي خواهم دهي خط امان

تازه داري مي کشي خط ونشان؟


ما حريف زورمندان نيستيم

ما برادر ....... مرد ميدان نيستيم


ديگر آن شور و جوانيهاگذشت

آن غرور و پهلوانيهاگذشت


زور ما با هم نمي سازد دگر

مرشد اينجا لنگ اندازد دگر


باز را چون صعوه پرانداختيم

پيش تير تو سپرانداختيم


ياد داري من چه بودم چون شدم ؟

از بلندي چون فلک وارون شدم


من هم آخر کار و باري داشتم

آبرو و اعتباري داشتم


بد نکردم با تو کردم بندگي

پاک افتادم ز کار وزندگي


تيره روز از گردش کوکب شدم

لا جرم محتاج شام شب شدم


سالها بردم به بوي گنج رنج

رنجها ديدم نديدم روي گنج


سالها شد قوت من با درد وداغ

روز و شب خون جگر دود چراغ


آن پري کي ياد عاشق مي کند؟

ترک ياران موافق مي کند


عاشق آري سعي بي حاصل کند
عشق سعي آدمي باطل کند

شهریار

تا کی در انتظار گذاری به زاریم
باز آی بعد از این همه چشم انتظاریم
دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز
جان سوز بود شرح سیه روزگاریم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سر سازگاریم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زنده داریم
طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
ماند به شیر٬شیوه وحشی شکاریم
شرمم کُشد٬بی تو نفس میکشم هنوز!
تا زنده ام بس است همین شرمساریم

شهریار

نرگس مست که چشمش همه شرم و ناز است
تا نـگـاهـش به تـو افـتـاد دهانـش باز اسـت
افــق رنــگـی دریــاچــه چـشـمـان تـو را
اختران غرق تماشا که چه چشم‌انداز است
با تو ای شاهد تبریز سر‌آرد به سلام
سرونازی که به باغ ارم شیراز است
بـازی زلـــف تـو بـا خـنـجر ابـرو گـویـی
رقص لزگی است که بیت‌الغزل قفقاز است
نیست در شعر من آن رقٌت و ایهام قدیم
دگر این قصه حوالت به زبانِ ساز است
گوش کن ترجمه راز و نیاز من و توست
لحن موسیقی اگر ساز و اگر آواز است
گو صبا در پس این پرده بلرزد کاین جا
غیرت عشق نگهبان حریم راز است
با چنیـن نقش نگارین چه درافتد نقاش
گو بشوی آن چه که رنگ و قلمو پرداز است
قفسم ساخته و بال و پرم سوخته‌اند
مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است
عشق ناسوت نشد جذبه شوق ملکوت
صوفی ما همه جا مشدی و شاهدباز است
انعکاس افق از مشرق جاویدان نیست
هر طلوعی که به مغرب گرود غمٌاز است
امتیازی که تو داری هنر از من خواهی
شهریارم من و قول و غزلم ممتاز است

شعری از نزارقبانی همراه با ترجمه فارسی/الحب

ادامه نوشته

شهریار

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت

چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین
نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

چشم انتظار - استاد شهریار


ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست
دگر قمار محبت نمی برد دل من

که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس

که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

تو می رسی به عزیزان سلام من برسان

که من هنوز بدان رهگذر گذارم نیست

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم هست و غمگسارم نیست

به لاله های چمن چشم بسته می گذرم

که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست

شهریار

 
جان منی چه فایده در بر نبینمت
تاج منی چه سود که بر سر نبینمت
سنگین‌دلا از آینه‌ات می‌کنم قیاس
آهی نمی‌کشم که مکدر نبینمت
این قدر پابه‌پا مکن از دست می‌روم
ترسم که چشم بندم و دیگر نبینمت
دارم همیشه گوهر ایمانت آرزو
تا مستحق کیفر کافر نبینمت

صنما باغم عشق توچه تدبیرکنم

صنما باغم عشق توچه تدبیرکنم

تا به کی درغم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شدکه نصیحت شنود

مگرش هم زسر زلف توزنجیرکنم

با سرزلف تومجموع پریشانی من

کو مجالی که یکایک همه تقریرکنم

انچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریرکنم

ان زمان کارزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویرکنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دل ودین را همه در بازم وتوفیر کنم

دور شواز برم ای واعظ وبیهوده مگوی

من نه انم که دگرگوش به تزویزکنم

نیست امید صلاحی زفساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیرکنم
 

ما زیاران چشم یاری داشتیم

ما زیاران چشم یاری داشتیم

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

حراج عشق - استاد شهریار

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه ی دل روبرو کردم

شعری زیبا از استاد شهریار

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

ما به داغ عشق بازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

نای ما خامش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست، اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند

با همه نسیان تو گویی از پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند

بی ثمر هرساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند

زندگی نامه احمد شاملو

ادامه نوشته

طوطی خوش لهجه

ادامه نوشته

شيخ صنعان

ادامه نوشته

.

امان دونیا

ادامه نوشته

عشق (میرابیان)

ادامه نوشته

.

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

شهریار

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدر
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد توبس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم

شعر «پيام به انيشتين» استاد شهريار

ادامه نوشته