لوطی گری در رستوران البرز//روزی که پول نداشتم وکلی غذا خوردم- پرویز گیلانی
دست دادیم ودرحالی که کنجکاو بود که بداند برای چه وارد اتاق اش شده ام،عذرخواهی کردم وخواستم تنها با او صحبت کنم.فروشنده بیرون رفت ومن ماندم واو که ظاهرا چندسال ازمن کوچک تربود.گفتم من پرویز گیلانی هستم.ندارنیستم اما مشکل بزرگی پیدا کرده ام که فقط شما می توانید حل اش کنید.تعارف کرد که بنشینم.من هم نشستم ودیدم خیلی کنجکاوانه چشم به دهان من دوخته.گفتم ببخشید من در رستوران شما قرار کاری گذاشتم وبه اتفاق دو نفرازدوستانم چیزی حدود 130هزارتومان غذا خورده ایم ومن ناگهان متوجه شدم کیفم را گم کرده ام.دوستانم به طور قطع پول دارند اما ازآن جا که قرارم کاری بود،اگر مطرح کنم،به آبرویم لطمه می زند بنابراین خواهش می کنم به هرشکلی که می دانید،این مشکل را برطرف کنید.اتاق مدیررستوران گرم بود اما من از خجالت داغ شده بودم.مردجوان لبخندی زد وگفت:اصلا نگران نباشید.همین الان مشکل را حل می کنم.پیش خدمت را صدا زد وگفت: آقای گیلانی از دوستان من هستند وبه هیچ عنوان اجازه ندهید حساب کنند.بعدهم ازاتاق آمدیم بیرون ومن را تا میزغذا مشایعت کرد.
سعی کردم یک دریا تشکروقدردانی را درچشم هایم جا دهم.بازبان که نمی توانستم اما با نگاه منظورم را رساندم وبعد خداحافظی کردیم وازرستوران بیرون آمدیم.هرکدام راهی درپیش گرفتیم.دوستانم رفتند آن طرف خیابان ومن راه کوچه ای را درپیش گرفتم که ماشینم را درآن پارک کرده بودم.سیگاری روشن کردم وبه اول به کیف گم شده ام فکر کردم که صبح همان روزکلی پول تویش گذاشته بودم وبعد به رفتار جوانمردانه مدیررستوران که تا پای میز هم آمد وبه دوستانم خوش آمد گویی کرد.
لحظه ای بعد به ماشین رسیدم.کت ام را درآوردم وآویزان کردم به آویزی که به صندلی راننده وصل بود.بعد آمدم که در را ببندم وناگهان گوشه کیف چرمی ام را دیدم که لای روزنامه ها افتاده بود.خوشحال شدم .هم برای این که کیفم را پیدا کردم وهم برای این که می توانستم پول رستوران را برگردانم.دوباره کت را تنم کردم وبه راه افتادم.از گل فروشی،دسته گلی خریدم ودوباره به رستوران بازگشتم.به اتاق مدیر جوان رستوران رسیدم.این بار لبخند زنان در زدم و زمانی که گفتند بفرمائید؛وارد شدم.این بارتنها بود. گل را دادم به دست مدیر جوان رستوران وچند بار پیاپی تشکر کردم.آن کس که مالک رستوران قدیمی وصاحب نام البرز بود، "امید برماس" نام داشت.بوسیدمش وپول رستوران را کامل پرداختم وبیرون آمدم.چقدر غذای آن روز به من چسبید.
علامه جعفری: خدایا تو را سوگند به عظمتت در این دار دنیا که جایگاه بده و بستان و معامله است موفق بفرما که ما مغبون نشویم آنچه که می گیریم بیارزد در مقابل آن سرمایه الهی حیات که از دست می دهیم