مدت زمان زيادي از حضورمن در روابط عمومي سازمان بورس نمي‌گذرد با اين حال در طول اين مدت خاطرات زيادي از بورس و سهامداري دارم.
1 يك روز مردي هراسان وارد شد و با لهجه شيرين اصفهاني التماس کرد که خانم تو رو خدا کمک کنيد پسرم....پسرم از خونه فرار کرده است. يک لحظه گيج و مبهوت به قيافه آفتاب سوخته‌اش نگاه کردم.پيش خود گفتم:‌اي بابا اين آدم بورس را با کلانتري اشتباه گرفته. مرد که متوجه بهت و حيرت من شده بود، گفت: پسرم هر چي پول داشته برداشته و با خودش برده است. حساب بانکي خودش را خالي کرده سهامي که داشته هم باخودش برده آمدم رد فروش سهامش را بگيرم تا شايد پيدايش کنم. وقتي اين حرف را مي‌زد احساس کردم که کمر پدري شکسته و غرورش جريحه دار شده.من اظهار بي اطلاعي کردم اما پس از پيگيري متوجه شدم که نمي‌تواند از طريق خريد يا فروش سهام پسرش را پيدا کند.او با اشکي که در چشمانش حلقه زده بود،خداحافظي کرد و رفت نمي‌دانم پسرش پيدا شد يانه؟! اما تا مدت‌ها ذهنم به اين مساله مشغول بود.
2 در باز شد مردي هيجان‌زده وارد شد کلاه کاسکتش را روي ميز گذاشت، با وجود جثه درشت و قد بلندش به نظر نمي‌رسيد که سن زيادي داشته باشد. برگه سهامش را نشان داد و گفت:هر چقدر مي‌شه پولش را بديد. سهام شرکت توسعه معادن روي را داشت همکارم که پشت پيشخوان روابط عمومي نشسته بود نگاهي کرد و گفت: اين سهام مال چند سال پيشه؟ موتورسوار من من کرد و گفت: مال پدر بزرگمه از ميان وسايل قديمي باباي خدابيامرزم پيدا کردم. دقيقا زماني به بازار آمده بود که سهامي که فروشنده‌اش بود 10 برابر شده بود گويا پدربزرگ سهام را به قيمت اسمي خريد کرده بود. با خجالت گفت: خدا شاهده خيلي به پول احتياج دارم مگه چقدر مي‌شه 50 هزار تومان ديگه بيشتر که نمي‌شه! مي‌شه؟ پولش را بديد برم پي بدبختيم. همکارم نگاهي به مرد کرد و گفت: توي اين سال‌ها ممکنه که سهامت اضافه شده باشه.همه دست به کار شدند يک نفرشماره تلفن شرکت رو گرفت، يک نفر شماره کارگزاري تا بالاخره مشخص شد که کل دارايي مرد مشتري 50 ميليون تومان شده است.اما اين مساله رو نمي‌شد به اين راحتي‌ها گفت چون ممکن بود بنده خدا مشکل قلبي پيدا کنه و سکته کنه بعدش خونش بيفتد گردن ما. براي همين همکارم خيلي آرام، آرام گفت: آقا سهامتون يک مقدار زياد شده فکر مي‌کني الان قيمتش چقدر شده باشه؟ مرد گفت:خيلي!... مثلا يک ميليون. همکارم با آرامش گفت: آقا بيشتر از اين حرفاست،وقتي فهميد چقدر سهامش اضافه شده از خوشحالي کلاه کاسکتش رو جا گذاشت اما دوباره برگشت و برش داشت خيلي تشکر کرد.
3 از بين اين همه سهامداري كه مي‌آيند و مي‌روند، يک مشتري پر و پا قرص داريم که يک پير زن سهامدار است به قيافه اين خانم 80 تا 90 سال سن مي‌خوره. ما نمي‌دونيم واقعا چقدر سهام دارد. از خصوصيت بارزش اينه که وضعيت ظاهرش مي‌خوره که زمان زيادي است که از آب دور بوده اما اين خانم به قول خودمان سهامدار، که هميشه چرخ دستيش دستشه و شايد از اين کارگزاري به اون کارگزاري در حال خريد و فروش سهم است واقعا به ما اميد مي‌ده. تو اين سن و سال که خيلي از خانم‌هاي جوان حتي نمي‌دونند سهام چيست و سرمايه‌گذاري در بورس چگونه است. خريد و فروش سهام مي‌کنه و دقيقا مي‌دونه که کي بخره و کي بفروشه و جالب‌تر از همه قدرت تحليل بازار را دارد. در هر صورت اين مشتري ما هر وقت مي‌آيد به ما سري مي‌زنه و زياد هم چاي دوست نداره و فقط و فقط شربت سفارش مي‌ده. دفعه پيش که برايش چاي ريختم گفت: نه نه ! قربون دستت دخترم يک شربت بده گلوم خشک شده.

منبع: اعتماد ملی