آغاز بحث آثار سیاسی دوگانگی اجتماعی، به دیدگاه آمارتیا سن در پاسخ به بحث برخورد تمدن های هانتینگتون بازمی گشت که برخورد تمدن ها را بهانه ای برتری طلبانه و تا حدی نژادپرستانه می داند و معتقد است که تقسیم بندی جهان از زاویه دید دوگانگی تمدنی و برتری شیوه های تمدن امروزی غربی در مقایسه با شیوه های زندگی ملل دیگر واقع بینانه نیست. به عبارت دیگر برخورد میان شیوه های بومی با شیوه های رایج بین المللی یا از دید هانتینگتون غربی ربطی به درگیری تمدنی در سطح بین المللی ندارد، بلکه به تفاوت در سطوح توسعه فرهنگی در همه جوامع بستگی دارد و این اختلاف اولا امری تازه نیست، محلول تحولات اجتماعی تاریخی است؛ ثانیا، در زمان حاضر هم با بروز بیشتر به دلیل سرعت تحولات اجتماعی در درون همه جوامع وجود دارد که در برخی به طور نسبی به سلطه سیاسی شیوه های سنتی انجامیده و ایجاد ناسازگاری هایی با شیوه های رایج در جوامع دیگر نموده است و در سایر جوامع نیز به طور کم و بیش در ستیز با شیوه های حاکم وجود دارد و گاه به دلایلی فرصت می یابد و پیروز می شود که بستگی به آگاهی نسبی توده هایی دارد که بیشتر به طور تاریخی برای خود نقش سیاسی و اجتماعی قائل نبودند و اکنون با تعصبات و گاه خشونت هایی خواهان حضور بیشتر در عرصه حاکمیت هستند. چنین کشمکشی امری تاریخی است. سرکوب مسیحیت در روم گرچه به سلطه مذهبی مسیحیت انجامید اما با همراهی کلیسا و دربار بار دیگر حاکمیت در اختیار نخبگان پیرامونی قدرت حاکم قرار گرفت. حتی زمانی که با توسعه فرهنگی و فلسفی به شورش قرن هفدهمی جمهوری خواهانه کرامول در انگلستان یا به انقلاب پایان قرن هجدهم در فرانسه انجامید بار دیگر الیت پیرامونی حاکمیت سلطه یافتند، اما هربار سهم بیشتری نصیب عامه ای شد که در توسعه فرهنگی شریک می شدند. اتفاقا در امریکا اثربخشی این تحولات اروپایی به سود نخبگانی بود که بر پایه آن با انتشار اعلامیه حقوق بشر و قانون اساسی مبتنی بر آزادی بیان سلطه یافتند و حکومت خود را تشکیل دادند و اتفاقا در سایه سلطه آنان گروه بزرگ توده های بی نقش از بردگان گرفته تا کشاورزانی که سر در پیله های خود داشتند، عملا مشارکت سیاسی و اجتماعی آنان با توسعه فرهنگی و اقتصادی به کندی و تدریجی صورت گرفت بدون اینکه آن دوگانگی را از میان بردارد. امریکا سرزمین مهاجران بوده است، الیت فرهنگی به مهاجرانی تعلق داشته که به دلایل سیاسی تن به مهاجرت می دادند و حاکمیت خود را بر پایه ریشه ای افکار سیاسی اروپایی تشکیل دادند، اما امواج بعدی مهاجرت از میلیون ها کشاورز اروپایی ژنده و فقیر از لهستان و ایرلند و جنوب ایتالیا و بخش هایی از آلمان و فرانسه تشکیل می شد که کشاورزی امریکا را رونق بخشیدند و تابع حاکمیت نخبگان فرهنگی بودند. تمرکز اینان پیرامون کلیساها همراه با توسعه اقتصادی و شهرنشینی عرصه را برای فعالیت اجتماعی آنان باز کرد و به دلایل محافظه کاری عقیدتی، سیاسی شدن آنان بیشتر رنگ تعصب آمیز مبارزه با غیر خودی پیدا می کرد و برای عقده گشایی از سرکوب و تحقیر پیشین جذب نظرات برتری طلبانه پوپولیستی و انحصارطلبی های خشونت آمیز می شدند و می شوند. حزب جمهوری خواه امریکا که زمانی پایگاه آرمانخواهی طالب تساوی و عدالت و لغو بردگی بود تدریجا به پایگاه متعصبان فرهنگ محافظه کار و پوپولیست تبدیل شد. پدیداری ترامپ، عامی میلیاردر، در دهه دوم قرن بیست ویکم و تشدید مبارزه میان الیت فرهنگی با چرمینه پوشان موتورسوار مسلح با شعارهای سرمست کننده ضد بیگانه و برتری طلبی امریکایی و تحمل نکردن شکست انتخاباتی و حمله کودتاگونه پیروانش به کنگره امریکا، بروز آشکار همین دوگانگی مورد نظر آمارتیا سن در سرزمین هانتینگتون بوده است. در اروپا نیز پس از انقلاب فرانسه شاهد بوده ایم که تحولات فرهنگی و اقتصادی و جابه جایی روستاییان و تبدیل به کارگران شهری خواهان مشارکت محافظه کارانه و برتری طلبی های عقده گشایانه در سرزمین فلسفه مدرن و صنعت و هنر و ادبیات آلمان، چگونه در نیمه قرن بیستم این توده های عاشق نمایش های مناسکی را شیفته هیتلر عامی جسور و گستاخ و شعارهای سرمست کننده نژادپرستانه اش کرد که به سرنوشت و مقصدی جز ویرانی و دوزخ منتهی نمی شد. شیفتگی نسبت به قدرت و نمایش قدرت نزد عوام وقتی به اوج برسد، می تواند گروه های فرهنگ مدار را نیز به خود جذب کند. در ایتالیا فرآیندی مشابه موسولینی به عرصه می آورد که برای عقب نماندن از اروپایی که به گستره های استعماری خود می بالید به یاد فتوحات تمدن وندال ها لیبی را مورد تاخت وتاز قرار می دهد که با شکست نظامی و سرانجام تلخ دیکتاتور وارد تمدن قرن بیستم و جایگزین نخبگان فرهنگی متکی به آرای مردم به فرهنگ رسیده می شود. جالب اینکه در نمونه های اروپایی حاکمیت های متکی به عوام از حمایت های کلیسایی نیز برخوردار بودند.  در ژاپنی که در آغاز قرن بیستم از توسعه یافته ترین نظام آموزشی برخوردار بود، بیگانه ستیزی و برتری جویی سنتی پس از جنگی با وارد کردن آسیب های بسیار به ملل آسیایی همسایه فقط با دو شوک اتمی بیدار کننده حاکمیت را به الیت فرهنگی و متکی به فرهنگی شدن جامعه و برتری عقلانیت منتقل کرد.  در روسیه که تدریجا به توسعه فرهنگی دست می یافت، جنگ جهانی اول سربازان روس را با دنیایی متفاوت با پیله های فرهنگی و عقیدتی روستایی مواجه کرد و تمایل به مشارکت سیاسی را در آنان برانگیخت. همزمانی با دوران مطلوبیت افکار فلسفی عدالت خواهانه و تساوی طلبانه کمونیستی، نزد آنان این شعارهای فلسفی جاذبه ای پوپولیستی یافت و به حکومت شوروی لنین و استالین و میلیون ها قربانی حکومت دهقانان منجر شد. هفتاد سال بعد با روی کار آمدن نسلی دیگر که به فرهنگ مداری در مدیریت نائل شده بودند در دوران گورباچف به تحولی انجامید که بزرگ ترین کشور و ابرقدرت جهان را فرو بپاشاند. جالب اینکه حکومت شوروی مانند هر نظام استبدادی دیگر متکی به پنهان کاری است. گورباچف اصلاح طلب باور های خود را در دو کتاب در معرض افکار گذاشت. گلاسنوست، به معنی بلورینگی یعنی شفافیت و آگاه کردن مردم که مالک کشور هستند از حقایق و واقعیت های اساسی و اجتماعی که به معنی مشارکت آنان در منافع خود است. کتاب دوم پروسترویکا یعنی بازسازی و ترمیم نام داشت که از سیاست های لازم برای بازسازی ویرانی ها و جبران عقب ماندگی ها در کشوری سخن می گفت که بالقوه ثروتمندترین و دارای بیشترین منابع طبیعی و منابع انسانی کافی در جهان است. شگفت آنکه گلاسنوست، یعنی آگاهی عمومی از واقعیات چندان امان نداد که پروسترویکا یا بازسازی به جایی برسد. با وجود تحولات فرهنگی و آمادگی روسیه پس از کمونیسم برای پذیرش دموکراسی، عادت طولانی به خودکامگی های کمونیستی زمان بیشتری می طلبد که مشارکت عمومی مردم در آن کشور استقرار دموکراتیک بیابد. سایر کشورهای جهان نیز در این عصر سرعت در تحولات اجتماعی و توسعه ارتباطات جهانی به نوبه خود با این دوگانگی های فرهنگی مواجهند که بیشتر در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا که هم دارای ثروت و توسعه اقتصادی بیشتر و هم دارای سنت گرایی های بیشتر و ریشه دار تر هستند، خود را به صورت کشمکش های اجتماعی و گاه خشونت های بسیار نشان می دهد. قرن بیست ویکم را برای این گونه کشورها می توان قرن بیداری و توسعه فرهنگی و دوران گذار نامید.