اي زمستان!


اي بلاي مستمندان!


خصم جان مردم محروم و عريان


فصل اندوه و مصيبت/ موسم فرياد و افغان


وه چه سردي!!!


همچو آه اهل دردي...


با يتيمان و فقيران در نبردي


از چه طومار حيات تيره روزان مي نوردي؟!


بي مروت! چيست اين كين و لجاجت؟!


ازچه داري با سيه روزان عداوت؟!


خود مگر چون زورمندان نيست باكت از جنايت؟!


شورو غوغا/ميكني هر لحظه برپا


ميگشايي چون ستمكار توانا


هستي بيچارگان را دست يغما/ بي محابا


طفل دهقان


از جفاي سودجويان


هست چون ابر بهاري اشك ريزان!


تو چرا آخر چنينش ميكني جور؟ اي زمستان؟


باد سركش! يك زماني دم فروكش!


كان زن بيوه ز سرما ميكند غش!


اي بگيرد خانمان- هركه بي رحم است آتش


زود بگذر...


اي زمستان ستمگر


خنجر خود را مزن بر كشته ديگر


كاين همه هستند يك سر/كشته ي بيداد بنگر


گرچه الآن چيره گشتي بر نداران


باش تا روزي درآيد مهر تابان


از تو گيرد انتقام اين فقيران


اي زمستان!



شعر:استاد يحيي شيدا