اَجَل كي مي رسي؟

قالبِ شعر : مُسَمَّطِ مربع

آمده جانم به لب ديگر؛ اجل كي ميرسي؟

اي مرا از شهد شيرين تر؛ اجل كي ميرسي؟

جاي ماندن نيست اين دنيا سفر بايد نمود

چند روزي بايدش ديد و گُذر بايد نمود

شَرّ باشد ماندن اينجا دفع شَر بايد نمود

خود بيا بنما تو دفعِ شر؛ اجل كي ميرسي؟

خسته گشته جسم و روحم بهرِ رفتن حاضرم

قسمتِ من در جهان هرگز نشد جُز دَردوغَم

مي شود افزون غمِ من لحظه لحظه؛دم به دم

عمرِ من پس كي شود آخر؟اجل كي ميرسي؟

دوستيها گشته كم رنگ و زمانه رنگ ؛ رنگ

دَر دَرونِ سينه ها دلها شده چون خاره سنگ

من در آغوشت بگيرم اي اجل بس تنگِ تنگ

تو كجائي؟اي ز جان بهتر؛ اجل كي ميرسي؟

مي كِشَم نازِ تو را من ؛ جان فدايت مي كنم

هر چه گوئي مطمئن باش آن برايت مي كنم

تو فقط بشنو صدايم من صدايت مي كنم

گوش هاي تو نباشد كر ؛ اجل كي ميرسي؟

التماست مي كنم بس كن عتاب آخر چرا؟

بر چو من آشفته اي رنج و عَذاب آخر چرا؟

گر بپرسي از من اين گونه شتاب آخر چرا؟

گويمَت : بگْذارم و بگْذَر ؛ اجل كي ميرسي؟

تا به كي روحم اسير اين قفس باشد؟بگو

تا به كي بايد دلم بي دادرَس باشد؟بگو

بس بود اين چند روزه ؛ گر هوس باشد بگو

كي رسد اين چند روزه سر؟اجل كي ميرسي؟

((جعفري)) از عمر خود هرگز نبُردي لذّتي

يكسره در تاب و تب؛در حسرت و در زحمتي

بر خدا بگذار اجل را گر تو اهلِ طاعتي

لال شو هرگز مگو خودسر ؛ اجل كي ميرسي؟

تهران ؛ جمعه شب ؛ 13/3/1384؛ جعفری زاویه