باز عشقم زد شبيخون اي عجب

گو چه مي خواهي ز من اين نصفه شب؟

عشق اي آتش زن دنيا ودين

ما دگر هستيم خاکستر نشين


عشق اي پرورده ی دامان من

بيش از اين بر دامنم آتش مزن


عشق اي بيچاره سوز چاره سوز

قصد جان نا توان داري هنوز؟


عشق اي بيداد را بنيادنه

عشق اي بنياد را بر باد ده


عشق اي همسايه ی آوارگي

عشق اي سر مايه ی بيچارگي


عشق اي زندان تاريک بلا

عشق اي زنجير پاي مبتلا


عشق اي درياي طوفان زاي غم

عشق اي وحشت فزا قعرعدم


راحت از بار غم دل کن مرا

يا بکش يکباره يا ول کن مرا


گيج و گول و ابله و خل کردي ام

لات و لوت و آسمان جل کردي ام


زندگي چون تير رفت از شست من

آب پاکي ريخت روي دست من


عشرت از ما رشته ی الفت گسيخت

آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت


شاهبازا خود نمايي مي کني

با مگس زور آزمايي مي کني


نيست ديگر طاقت کشتي مرا

دست بردار از سرم ........ کشتي مرا


يکزمان گر ما جوان بوديم ولش

حال ديگر دور ما را خط بکش


من همي خواهم دهي خط امان

تازه داري مي کشي خط ونشان؟


ما حريف زورمندان نيستيم

ما برادر ....... مرد ميدان نيستيم


ديگر آن شور و جوانيهاگذشت

آن غرور و پهلوانيهاگذشت


زور ما با هم نمي سازد دگر

مرشد اينجا لنگ اندازد دگر


باز را چون صعوه پرانداختيم

پيش تير تو سپرانداختيم


ياد داري من چه بودم چون شدم ؟

از بلندي چون فلک وارون شدم


من هم آخر کار و باري داشتم

آبرو و اعتباري داشتم


بد نکردم با تو کردم بندگي

پاک افتادم ز کار وزندگي


تيره روز از گردش کوکب شدم

لا جرم محتاج شام شب شدم


سالها بردم به بوي گنج رنج

رنجها ديدم نديدم روي گنج


سالها شد قوت من با درد وداغ

روز و شب خون جگر دود چراغ


آن پري کي ياد عاشق مي کند؟

ترک ياران موافق مي کند


عاشق آري سعي بي حاصل کند
عشق سعي آدمي باطل کند